ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

261

معجم البلدان ( فارسى )

مهروبان مىباشد . از هر سو با چشم سالم مىتوان سوى ديگر را ديد و ليكن كوهستان خشكى بىدشوارى ديده مىشود . من چند بار بدانجا شده‌ام و در آنجا گورى را ديدم كه زيارتگاه بود و براى آن نذر مىبردند . مردم جزيره مىپندارند كه آن گور محمد بن حنفيه ( رض ) مىباشد ، ليكن تاريخ چنين چيزى را نشان نمىدهد . بو عبيده گويد : ابو صفره پدر مهلّب مردى فارس از مردم خارك بود پس به عمان آمد و او را « بسخره » مىناميدند پس عربان آن را معرّب كرده « بو صفره » خواندند . او در آنجا بافنده بود و چون به بصره آمد مهتر عثمان پسر ابو العاص ثقفى شد و چون قبيلهء ازد به بصره آمد و او را مردى نيرومند و جنگجو ديد او را به كار گماشت ، پس او از نخستين كسان بود كه تازيان او را به فرزند خواندگى برگزيدند ، ليكن مانند او پس از وى بسيار شدند . كعب اشعرى چنين مىسرايد : انتم بشاش و بهبوذان مختبرا * و بسخره و بنوس حشوها القلف لم يركبوا الخيل الّا بعد ما كبروا * فهم ثقال على اكتافها عنف « 1 » فرزدق چنين مىسرايد : و كائن لابن صفرة من نسيبى * ترى بلبانه أثر الزّيار بخارك لم يقد فرسا و لاكن * يقود السّفن بالمرس المغار صراريّون ، ينضح فى لحاهم * نفىّ الماء من خشب وقار و لو ردّ ابن صفرة حيث ضمّت * عليه الغاف ، ارض ابى صفار « 2 » [ 388 ] گروهى بدانجا نسبت دارند : 1 - خاركى شاعر كه در پيرامون روزگار مأمون « 3 » مىزيست و اين شعر از اوست : من كلّ شىء قضت نفسى مآربها * الّا من الطّعن بالبتّار بالتّين لا اغرس الزّهر الا فى مسرقنة * و الغرس أجود ما يأتى بسرقين « 4 » 2 - بو همّام صّلت پسر محمد پسر عبد الرحمن پسر بو مغيره بصره‌اى خاركى « 5 » است . او از سفيان پسر عيينه و از حمّاد پسر زيد روايت دارد . بو اسحاق يعقوب پسر اسحاق قلوسى و محمد پسر اسماعيل بخارى از او روايت دارند . 3 - بو العباس احمد پسر عبد الرّحمن خاركى « 6 » بصره‌اى است . بو بكر محمد پسر احمد پسر على أترونى قاضى از وى روايت دارد . خازر [ ز ] با كسر زاى نقطه‌دار : ازهرى آن را چنين ضبط كرده است و جزوى آن را با راء بىنقطه آورده است . گويند أزهرى آن را با فتح زاى نيز مىآورد ، ليكن من آن را به خامهء وى نديدم . گويا از ريشهء خزر به معنى كجى چشم هنگام نگاه كردن باشد . نام رودخانه‌اى ميان اربيل و موصل و ميان زاب بالا و موصل است كه خوره‌اى را سيراب مىكند ، اين خوره را « نخلا » نامند . مردم نخلا رودخانهء خازر را « برّيشوا » خوانند كه سرچشمهء آن در ديهى به نام « أربون » از بخشهاى نخلا است و از ميان كوه « خلبتا » و « عمرانيه » بيرون آمده و به خوزه مرج از كارگزارى قلعه « شوش » و « عقر » مىآيد تا به دجله بريزد . در اين جايگاه جنگى ميان عبيد الله بن زياد و ابراهيم پسر مالك اشتر نخعى به روزگار مختار ثقفى رخ داد . در اين روز ابن زياد فاسق كشته شد . و اين به سال 66 هجرى بود . خاست : « 7 » با سين بىنقطه و تاى دو نقطه دراز . فارسى است ، كه سه حرف ساكن دارد . بو سعد گويد : نام شهركى در بخشهاى بلخ نزديك « أندراب » است . بدانجا نسبت دارد : بو صالح حكم پسر مبارك خاستى « 8 » . او از مالك بن انس روايت دارد ، عبد الله بن عبد الرحمن سمرقندى از وى روايت كند . او به سال 213 درگذشت . خاشت : هم وزن واژهء پيشين ليكن با شين نقطه دار است . بو سعد گويد نام شهركى [ 389 ] در بخشهاى بلخ است كه آن را خوشت نيز نامند .

--> ( 1 ) . شما در شاش ( چاچ ) و بهبودان . . . و بسخره و بنوس بوديد اينان در بزرگى اسب سوارى آموختند و اكنون بر گردهء اسبان سنگينى مىكنند . ( 2 ) . ابن صفره در كودكى در خارك بود و اسب سوارى نمىدانست او قايق رانى مىكرد و ريشهايش پر از كثافت و قير دريا بود اگر ابن صفره را به جوانى برگردانند اينها در او ديده خواهد شد . ( 3 ) . خليفهء هفتم عباسى ( 170 - 198 - 218 ) . ( 4 ) . از هر چيز به آرزوى خود رسيدم مگر در شمشير زدن . . . ( 5 ) . ش . ش : 1323 - از اساب 185 ، تهذيب التهذيب 4 : 435 لباب 1 : 410 . ( 6 ) . ش . ش : 270 از انساب 185 . ( 7 ) . خاست را خست نيز گويند ، ميان « اندارابه » و « طخارستان » است ( تقويم بو الفدا - آيتى ص 524 - 525 ) ، لسترنج ص 514 و 439 گويد : صورتهاى ديگر آن خاش ، خاس ، خاص نيز نوشته‌اند . ( 8 ) . ش . ش : 986 از انساب 185 ، تهذيب التهذيب 2 : 438 ، لسان الميزان 7 : 202 ، لباب 1 : 411 و 412 ، ميزان الاعتدال 1 : 579 .